خداحافظی
آخیش راحت شدم!!!!!!!!!!!!![]()
بالاخره امتحانای بچه ها تموم شد! و روز خداحافظی من رسید. یه نفس راحت کشیدم. انگاری یه بار از رو شونه هام برداشته شد. از روز اول کار به خاطر درسای دانشگاه
قبول کردم بشم سرپرست خوابگاه!!!! یه مدرسه شبانه روزی توی شهر!!!!!!!![]()
تجربه خیلی جالبی بود تو این سه سال با احساسات و اخلاق دانش آموزا خوب آشنا شدم. در ضمن چون تدریس هم داشتم ریاضی رو فراموش نکردم.!!! خوبیش به این بود که همیشه و در هر ساعتی می تونستم ریاضی یاد بدم!!!
موقع تقسیم غذا وقتی به هر 5 نفر 2 تا تن ماهی می دادم و همه یاد تسهیم به نسبت خودشون می افتادن !
یا موقع بازی لی لی از بچه ها می خواستم تعداد زاویه های قائمه رو بشمارند!
یا اینکه همیشه با برقراری نظم و کار کردن با دلیل به بچه ها یاد دادم واسه اثبات کارشون دلیلو منطق مناسب داشته باشند .
اگه بخوام همه رو بگم حوصله تون سر می ره.
دیگه اینکه با انواع اقسام بیماری های بچه ها آشنا شدم.
یاد گرفتم چه طور باید با بچه ها حرف زد. از همه مهمتر یاد گرفتم مادر بودن چه قدر سخته !!!!! راستی تا یادم نرفته روز مادر رو به مامان خودم و همه مامانای دنیا تبریک می گم.![]()
خلاصه اینکه این سه سال بد نگذشت!! ا گه می تونید تجربه کنید!؟
نا گفته نماند مسئولیت داشتن هم خودش خیلی سخته!!!!!![]()
دیگه تموم شد! امسال اعلام کردم می خوام برم کلاس!!! قراره از اول مهر به یه دنیای جدید وارد بشم! دعام کنید موفق بشم رسالتم رو به انجام برسونم.![]()
قبلا فکر می کردم اگه به دوستام بگم راز موفقیتم چیه ، میرن همون کارو می کنن و موفق می شن! اون وقت من دیگه بهترین نیستم. اما...