سرگروه

امروز رفتم اداره واسه بررسی اوراق!!!

اول سال پیش خودم گفتم آخ جون فرصت پیدا کردم واسه کسب تجربه!!! اما خودمونیم ها عجب کار سختیه فوضولی تو کار همکارا!!!

امسال شکر خدا خیلی کارای خوبی تونستیم تو سطح منطقه انجام بدیم و فهمیدم کار کردن تو اداره اونقدر ها هم راحت نیست!!! هزار و یکی پیچ و خم اداری وجود داره که تو نمی تونی اونجور که دلت می خواد کار انجام بدی!!! تو همین هزار و یک پیچ و خم بود که نتونستیم میزبان یکی از مولفای کتابای درسی باشیم ؛ یا اینکه نشد که واسه همه مدارس کیت ریاضی بخریم!!! و دقیقا تو همین پیچ خم ها خیلی ها رو دور زدیم و کارمون رو پیش بردیم.

قبل از اولین جلسه گروه رفتم اتاق معاون محترم آموزش و شاکی به خاطر بی نظمی های ایجاد شده، قبل از تشکیل جلسه، محترمانه ( شما بخونید آمرانه ) در خواست کردم که موافقت کنند تا واسه همه مدارس منطقه تخته مختصات بگیریم و گونیا و نقاله و پرگار کلاس!!! وقتی تو جلسه آمار نیازهای مدارس رو گرفتم فکر نمی کردم انقدر خرید واسه اداره سخت باشه!!! بماند که بعد از چه قدر دوندگی تونستم از معاون محترم مالی چک بگیرم و خرید کنم و تازه این اول کار بود !!! توزیع بین مدارس، پاسخ به تماس های مکرر همکارا و ... اما کنار همه این سختی ها ، شیرین بود لحظه ای که احساس کردم تونستم یه کار مفید انجام بدم .

آزمون مستمر پیشرفت ریاضی هم پیشنهاد یکی از آقایون بود... مرحله اول قبل از عید بود و نمرات دانش آموزان با نمره ترم اولشون مقایسه شد و هر کی پیشرفت داشت جایزه گرفت. و مرحله دوم که به طور هماهنگ برگزار شد هفته سوم اردیبهشت بود. البته چون واسه اولین بار اجرا شد ، بی نقص نبود کارمون و در کنارش اگه بگم مُردم تا تونستم از اداره جوایز مرحله اول رو بگیرم دروغ نگفتم بعد هزار بار هماهنگی هفته آخر اردیبهشت تونستم از اداره پول بگیرم واسه خرید جایزه!!! و با هزار و یک بار تماس تلفنی (شاهدش قبض موبایلمه) مطمئن شدم تو هفته دوم خرداد جوایز مرحله اول به دست دانش آموزا رسیده!!!

امسال حواسم به بُعدِ شادابی دبیرای ریاضی هم بود. دو تا اردویی که رفتیم هم باعث نشاط شد و هم باعث شد صمیمیت بیشتری بین همکارا برقرار بشه...

خانه ریاضیات اصفهان و در کنارش عالی قاپو و گشت و گذار تو میدون نقش جهان و ... سی و سه پل هم چه شب های قشنگی داره!!!

آخر سال هم جاتون خالی رفتیم کسراصف !!! یه پیک نیک کاملا ریاضی!!! به قول یکی از همکارا شعبه دوم جاده شمال بود این جاده!!! این سفر همراه بود با یه هندونه نسبتا سفید و سیب زمینی آتیشی های به قطر 10 سانتی متر!!! و در کنارش یه دنیا خاطره قشنگ!!!

هندونه  کسراصف

و آخرین روز کاریم تو اداره امروز بود!!! با بررسی اوراق!!! برگه یکی از خانوما رو که در آوردم واسه تصحیح مجدد ، از شانس خانوم دو نمره اختلاف وجود داشت!!! راستش رو بگم اصلا از این کار خوشم نیومد!!! و بیشتر وقتی ناراحت شدم که بعد از تصحیح برگه یکی از همکارا و گزارش 25/1 نمره اختلاف ، دبیر محترم اومد و ... مدیر مدرسه جلوی من و بقیه همکارا بد جور باهاش برخورد کرد!!! یه لحظه پیش خودم گفتم : ای کاش برگه رو صحیح نکرده بودم ...

دفتر خاطرات امسال با تمام سختی ها و آسونی ها ، تلخی ها و شیرینی ها بسته شد !!! و من موندم و یه دنیا حرف نگفته!!!و یه دعا ؛ که آمینش با شما...

«خدایا هر چه کردم فقط برای رضای تو بود ، قبول کن این عبادت را ، و قدرت بده برای ادامه راهی که پیش رو دارم»

زهرا

اول اینکه:

حکایت منظر و لیلا ها که یادتون هست زهرا از جنس اونا نبود...!

امسال کلاس دوم راهنمایی بود و .... همه دبیرا از دستش ناراضی! نه درس می خوند  نه تکلیف می نوشت از همه بدتر اینکه نمیذاشت احد الناسی تو کلاس متوجه درس بشه

یه روز که از دستش خیلی عصبانی بودم  ( این آیکون یه ذره عصبانیه !!! شما منو قرمز تر تصور بفرمایید!!!) تو کلاس بهش گفتم: زهرا فردا حتما با بابات میای مدرسه!!

واسه اولین بار تو کلاس ساکت شد!!! یکی از بچه ها آروم گفت: خانوم زهرا بابا نداره!

انگاری با پتک کوبیده باشند رو سرم نمیدونستم چی باید بگم!!! آروم گفتم: ببخشید زهرا !!! نمی دونستم پدرت از دنیا رفته!!! تسلیت میگم!!!  فردا با مامانت بیا مدرسه!!

دیدم از گوشه کلاس صدا میاد: خانوم پدرش نمرده که!!!! بابا و مامان زهرا از هم جدا شدند و زهرا تو این روستا با مادربزرگش زندگی می کنه!!! نه باباش اینجاست و نه مامانش

دیگه واقعا نمی دونستم چی بگم... کلی به خودم بد و بیراه گفتم و کلی هم از دست مدیر شاکی شدم که از قبل بهم نگفته بود " این دانش آموز مشکلش چیه!!!" نمیدونم چه سریه که این مدیرای عزیز این جور مواقع این همه رازدار میشن!!!!

 

پ.ن. فکر کنم خودتون فهمیدید فرق زهرا با منظر و لیلا ها چی بود!!! زهرا نیاز به محبت داشت!!! تکلیف نمینوشت تا خانوم عصبانی بشه و بزنه تو سرش !!! شاید این جوری گرمای دست محبتی رو روی سرش احساس کنه

 

دوم اینکه:

یه روز به محض اینکه پشتم رو به بچه ها کردم تا شکلی رو روی تخته بکشم. پشت سرم بلند شد ( البته راه رفتن تو کلاس عادتش بود  یه دقیقه روی صندلی بند نمی شد ) از صدای پلاستیک فهمیدم که داره لواشک میخوره!!!! یکی از بچه ها گفت : خانووووووووووووم ! زهرا رو ببینید داره لواشک میخوره!!

منم بدون اینکه برگردم گفتم : خوب زهرا فکر کرده ما لواشک دوست نداریم که داره تنهایی میخوره!!!  وگرنه صبر میکرد زنگ تفریح همه با هم میخوردیم

زیر چشمی نگاه کردم دیدم تمام لواشک هاشو آورد گذاشت رو میز من !!!!! و رفت آروم نشست سر جاش

منم گفتم : دستت درد نکنه زهرا جان!!!

 

و سوم اینکه:

به همه بچه ها گفته بودم که اجازه ندارند روی دفترشون برچسب بازیگرا رو بزنند!!! عکس روی جلد دفتر ها هم فقط باید گل باشه و منظره!!! نه جومونگ و سوسانو و ...

داشتم تمرینها رو میدیدم که متوجه شدم زهرا روی جلد دفترش رو پر کرده از برچسب جومونگ!!! خودم رو زدم به کوچه علی چپ!!!! بغل دستیش گفت: خانوم دفتر زهرا رو ببینید !!! مگه شما نگفته بودید دوست ندارید رو دفترا برچسب باشه؟؟؟

همین طوری که دفترای میز جلویی رو میدیدم گفتم : چرا مهناز جان ! گفته بودم !!! اما یه دختر خوشگلی انقدر روی دفترش برچسب زده بود که من حواسم پرت شد به برچسبا و اون خوشگل خانوم رو ندیدم!!!

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم زهرا تمام برچسبا رو کند و رفت انداخت تو سطل زباله کلاس!!!

 آخر هم اینکه:

اگه بخوام همه خاطره ای امسال زهرا رو تعریف کنم حوصله تون سر میره !! فکر کنم همین سه تا واسه نتیجه گیری بس باشه..

زهرا برای درس خوندن نمیومد مدرسه!!! اون میومد تا دیده بشه !!! جلب توجه و جلب محبت تنها خواسته زهرا بود !!! اما متاسفانه خیلی از دبیراش اینو نفهمیدند !!! بارها اونو تنبیه کردندو تحقیر ....

چه خوب میشه اگه ما بفهمیم علت این شیطنتای بچه ها و درس نخوندناشون چیه؟ اون وقت بهتر می تونیم کمکشون کنیم

نظر شما چیه؟