اول اینکه:
حکایت منظر و لیلا ها که یادتون هست
زهرا از جنس اونا نبود...!
امسال کلاس دوم راهنمایی بود و .... همه دبیرا از دستش ناراضی!
نه درس می خوند
نه تکلیف می نوشت
از همه بدتر اینکه نمیذاشت احد الناسی تو کلاس متوجه درس بشه
یه روز که از دستش خیلی عصبانی بودم
( این آیکون یه ذره عصبانیه !!! شما منو قرمز تر تصور بفرمایید!!!) تو کلاس بهش گفتم: زهرا فردا حتما با بابات میای مدرسه!!
واسه اولین بار تو کلاس ساکت شد!!! یکی از بچه ها آروم گفت: خانوم زهرا بابا نداره!
انگاری با پتک کوبیده باشند رو سرم
نمیدونستم چی باید بگم!!! آروم گفتم: ببخشید زهرا !!! نمی دونستم پدرت از دنیا رفته!!! تسلیت میگم!!! فردا با مامانت بیا مدرسه!!
دیدم از گوشه کلاس صدا میاد: خانوم پدرش نمرده که!!!!
بابا و مامان زهرا از هم جدا شدند و زهرا تو این روستا با مادربزرگش زندگی می کنه!!! نه باباش اینجاست و نه مامانش
دیگه واقعا نمی دونستم چی بگم... کلی به خودم بد و بیراه گفتم و کلی هم از دست مدیر شاکی شدم که از قبل بهم نگفته بود " این دانش آموز مشکلش چیه!!!" نمیدونم چه سریه که این مدیرای عزیز این جور مواقع این همه رازدار میشن!!!!
پ.ن. فکر کنم خودتون فهمیدید فرق زهرا با منظر و لیلا ها چی بود!!! زهرا نیاز به محبت داشت!!! تکلیف نمینوشت تا خانوم عصبانی بشه و بزنه تو سرش !!! شاید این جوری گرمای دست محبتی رو روی سرش احساس کنه
دوم اینکه:
یه روز به محض اینکه پشتم رو به بچه ها کردم تا شکلی رو روی تخته بکشم. پشت سرم بلند شد ( البته راه رفتن تو کلاس عادتش بود
یه دقیقه روی صندلی بند نمی شد ) از صدای پلاستیک فهمیدم که داره لواشک میخوره!!!!
یکی از بچه ها گفت : خانووووووووووووم ! زهرا رو ببینید داره لواشک میخوره!!
منم بدون اینکه برگردم گفتم : خوب زهرا فکر کرده ما لواشک دوست نداریم که داره تنهایی میخوره!!!
وگرنه صبر میکرد زنگ تفریح همه با هم میخوردیم
زیر چشمی نگاه کردم دیدم تمام لواشک هاشو آورد گذاشت رو میز من !!!!! و رفت آروم نشست سر جاش
منم گفتم : دستت درد نکنه زهرا جان!!!
و سوم اینکه:
به همه بچه ها گفته بودم که اجازه ندارند روی دفترشون برچسب بازیگرا رو بزنند!!! عکس روی جلد دفتر ها هم فقط باید گل باشه و منظره!!! نه جومونگ و سوسانو و ...
داشتم تمرینها رو میدیدم که متوجه شدم زهرا روی جلد دفترش رو پر کرده از برچسب جومونگ!!!
خودم رو زدم به کوچه علی چپ!!!!
بغل دستیش گفت: خانوم دفتر زهرا رو ببینید !!! مگه شما نگفته بودید دوست ندارید رو دفترا برچسب باشه؟؟؟ 
همین طوری که دفترای میز جلویی رو میدیدم گفتم : چرا مهناز جان ! گفته بودم !!! اما یه دختر خوشگلی انقدر روی دفترش برچسب زده بود که من حواسم پرت شد به برچسبا و اون خوشگل خانوم رو ندیدم!!!
هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم زهرا تمام برچسبا رو کند و رفت انداخت تو سطل زباله کلاس!!!
آخر هم اینکه:
اگه بخوام همه خاطره ای امسال زهرا رو تعریف کنم حوصله تون سر میره !! فکر کنم همین سه تا واسه نتیجه گیری بس باشه..
زهرا برای درس خوندن نمیومد مدرسه!!! اون میومد تا دیده بشه !!! جلب توجه و جلب محبت تنها خواسته زهرا بود
!!! اما متاسفانه خیلی از دبیراش اینو نفهمیدند !!! بارها اونو تنبیه کردندو تحقیر ....
چه خوب میشه اگه ما بفهمیم علت این شیطنتای بچه ها و درس نخوندناشون چیه؟ اون وقت بهتر می تونیم کمکشون کنیم
نظر شما چیه؟