تق تق تق

در رو اومدم باز کنم 

کسی خونه هست .... همسایه ها کجایید .... 🤔🤔

این همه سال اینجا خالی بوده چقدر خاک این طرف و اون طرف هست بیاید دست به دست هم بدهیم خونه رو بتکونیم

 

چقدر دلم برای این خونه قدیمی تنگ شده بود  

 

تو این سال ها چقدر خاطره تلنبار شده رو دلم  

 

چقدر زهرا ها 

چقدر مریم ها

چقدر مهدی ها

چقدر سعید ها 

تو این سال ها چقدر دختر و پسر که بزرگ نکردم  ( با همین دستام )

 

جاتون خالی پیر این راه شدم 

یک عالمه خبرهای خوب دارم 

یک یکی میگم براتون....

به نام خداوند رنگین کمان ، خداوند بخشنده مهربان 💐

 

یادش به خیر

یادمه بچه که بودم ٫ تو خونمون یه کمد داشتیم٫ از اون کمد قدیمیا که توش لباس آویزون می کردند. کمدمون ۲ تا در داشت و وسط اون درا یه آیینه بود. یادمه همیشه چند تا بالش میذاشتم زیر پام تاقدم به آیینه برسه ٫ بعد تو آیینه نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم: پس کی من بزرگ میشم؟

یه روز یاد اون دوران افتادم٫ رفتم تو انباری تا توی اون آیینه نگاه کنم. عجیب بودبازم نمیتونستم خودم رو تو آیینه ببینم !!!!!!!!! این بار باید خم میشدم!!!!!!!!!!

انقدر زود بزرگ شدم که باورم نمیشه.

 

اومدم اینجا دیدم ۵ ماه از پست قبلیم می گذره. دیدم ۴ سال از اولین پستم میگذره.

دنیا چه تند می گذره........................

 

شبای امتحان

بی چاره بچه ها

شبای امتحان چی می کشن!!!!!!!!!!!!!!! یکشنبه امتحان دارم. هندسه منیفلد ۲ . خیلی سخت نیست. البته اگه در طول ترم خونده باشی  نه مثل من

دو تا از دوستای صمیمیم تو کنکور ارشد رتبه خوبی اوردن امیدوارم موفق باشند از همین جا تبریییییییییییییییک ( یواشکی بگم  کارشون در اومده خدا به دادشون برسه )

دوباره سلام

این یک سال سکووووووووووووووووووت به خاطر خودم بود به خدا . چرا انقدر شایعه پراکنی می کنید دوستان؟

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم ........... البته تقریبا

تو این یک سال یه عالمه اتفاق افتاده از همه مهمترش اینه که  خوب یعنی بله دیگه . برای گویا کردن کسر زندگیم مزدوج مخرج رو پیدا کردمو با یه ضرب ساده  آیندمو با آقامون تقسیم کردم . دومین اتفاق مهم هم اینه که الان ترم دوم کارشناسی ارشد ریاضی محض می خونم تو گرایش هندسه

و همچنان یک دبیر ریاضی که می خواد بهترین باشه و نیازمند کمک شماست.

 

یا علی

 

خدا نگه دار

این جا برای همیشه تعطیل می باشد......

  سلام به همه دوستای خوبی که تو این دو سال کنارم بودن و با نظرات و انتقادات سازنده شون همیشه بهم کمک کردن تا بهترین باشم. همون هدفی که به خاطرش این کلبه رو راه انداختم...

امروز اومدم واسه خداحافظی........ اومدم در کلبه رو تخته کنم برم...........نه اشتباه نشه هنوزم می خوام بهترین باشم اما ......... به خاطر بعضی مسایل شخصی تصمیم گرفتم راهم و یه جور دیگه ادامه بدم......... ممنونم به خاطر همه لطفهایی که بهم کردید...........

یا علی  

زمین ...

حدس بزنید این بچه ها دارند چی کار می کنن؟

کارگاه ریاضی 

یه دوستی ازم پرسیده بود این طرح ها کار بچه هاست یا این که از کتاب و جا های دیگه اومده؟ واسه همین دست به قلم شدم تا بگم از کجا اومدن...

 بچه ها یه دنیا طرح و فکر قشنگ و خلاقیت و استعداد و دارند که متاسفانه توی کلاسای خشک و بی روح از بین میره نبوغشون. اگه فقط ازشون بخوایم و به کارشون بها بدیم اونوقته که شاهده پیشرفتشون میشیم. مثلا همین طرح ساعت کلاس که از روی یه عکس اینترنتی به فکرم رسید. وقتی به بچه ها گفتم، اولش به گوششون سخت اومد؛  اما خیلی زود با مفاهیم کتاب ساعت قشنگتری درست کردند. رسمها هم که کاملا کار خود بچه هاست. آویزون کردن نکات هم از روی بند فکری بود که موقع تماشای خانوم همسایه به فکرم رسید خیلی دیگه از کارا پیشنهادای همکارا بوده تو همین وبلاگ  و در مورد زمین اینکه: داشتم عکسای کارگاه رو تو سرویس به یکی از همکارا نشون میدادم که با یه فکر بکر  مواجه شدم.  کف کلاس ما یه فضای بزرگ و خالی داره . خانوم همکار جون فرمودند چه خوبه فرمولا و عکسای کتاب رو با اسپری روی زمین بنویسی!!! به بچه ها که گفتم، در عرض 3 سوت!!!!! چند تا طرح قشنگ که هر کدومشون یاد آور یکی از مفاهیم درسیشون بود انتخاب کردند و شروع کردن به کشیدن رو زمین.اونم با گچ.

دوران

یکی از طرح ها دایره است ، سمیه گفت خانوم من اینو بکشم؟ یه لحظه رفتم تو فکر، گفتم : با چی می خوای دایره به این بزرگی بکشی؟؟؟ به سرعت نور بند کفششو باز کرد و ....

 دایره

دو تا مثلث مساوی کشیدن رو زمین اونم فقط با استفاده از خطوط موزاییک ها و ....

رسم مثلث

 

هنوزم کارگاه ما نیاز به پیشنهاد های شما داره .... منتظرم ....

 

كارگاه رياضي

جدید ترین عکسای کارگاه رو ملاحظه بفرمایید:

 

 

ديتا و تدريس

 

رايانه

 

بازي هاي درسي

 

كارگروهي

 

نكته هاي جديد

 

بازديد منطقه شازند از كارگاه ما

علم چاپی

رياضي را دوست داريد يا نه؟ چرا ؟

نقش رياضي در زندگي ما چيست؟

راستش رو بخوايد من رياضي رو دوست ندارم. اما نسبت به درس هايي مانند علوم و حرفه ،‌ رياضي رو بيشتر دوست  دارم؛‌ چون هيچ وقت مطالب حفظ كردني ندارد و بايد صحبت هايي را كه معلم در كلاس مي گويد به حافظه سپرد. اما اين تمرين ها .... و باز اين تمرين هاي ما راحت است . اوه اوه .... اين كاردركلاس هايي كه بايد در كلاس نوشته شود ،‌ آدم را نصفه جان مي كنند و گام به گام هم كه در اختيار ما نيست و واقعا به ما ظلم و ستم فراوان مي شود. در زنگ رياضي خون ما را در شيشه مي كنند و حالا مي رسيم به حل كردن تمرين ها و دو دقيقه از روي گام به گام چاپ مي كنيم و كار در كلاس هايي كه بعضي در خانه هستند هم كاري ندارد مانند قبلي چاپ مي زنيم و يك ذره به اين مخ بي صاحب فشار مي آوريم كه در امتحان چه خاكي مي خواهي تو سرت بزني و هميشه تبخ معمول در امتحان گند ميزنيم و مي آييم بيرون و با اين مطالبي كه خدمتتان عرض كردم نتيجه مي گيريم كه به قول خانم ها و بزرگتر ها و كتاب ها ،‌ رياضي علمي فهميدني نيست بلكه علمي چاپي است كه من محصل از اول سال روي نيمكت مي نشينم اما هيچ چيز ياد نمي گيرم و يك فرد بي خاصيت در جامعه به عمل مي آيم.

و اما نقش رياضي در زندگي ما ،‌ ما هراز چند گاهي بايد براي اين شكم بي صاحب مرده يه چيزي بخريم و براي انجام اين عمل به مغازه مي رويم و بايد بتوانيم حساب كنيم كه پول آن به چه مقدار شده است.

 

( بي زحمت نظرتون رو راجع به اين انشا واسم بنويسيد!!! ضمنا غلط املايي ها كار من نيست. نخواستم تو انشا دست ببرم و عينا نقل كردم خدمتتون.)

آدم برفی

این هم شاهکار نازنین خواهر در روزهای برفی شهرمان

آدم برفي

 

 آدم برفي

بازی و ریاضی

تو این پست یه بازی گذاشتم واسه شاگردای جان خودم:

(این بازی رو از سایت آقای حیدری کپی کردمو جا داره همین جا ازشون تشکر کنم. اگه دوست داشتید خودتون یه سر بزنید به مهریاس و بقیه بازی ها رو ببینید)

 سرزمین مین : در این بازی آموزشی شما با جمع اعداد صحیح کسری به کمک محورها در ریاضیات آشنا خواهید شد. منجنیق را در ابتدای بردار و مین را به اندازه طول بردار از آن نقطه حرکت دهید. با استفاده از دکمه های چپ و راست جای مین و دکمه های بالا و پایین جای منجنیق را معلوم کنید. توجه داشته باشید که زمانی اجازه پرتاب دارید که حتماً جای منجنیق درست باشد. سپس برای پرتاب دکمه SPACE را فشار دهید. شما حداکثر برای ۱۰ پرتاب ۵ دقیقه فرصت دارید.

کارگاه ریاضی

بالاخره کارگاه ریاضی مون راه افتاد ........

با همت مدیر و تلاش بچه ها و البته حمایت اداره کارگاه ریاضی مون راه افتاد.

تو ادامه مطلب می تونید عکساشو ببنید

راستی پیشنهادای شما خیلی به کارم اومد!!! از معاون اداره خواستم سر کارگاهی !!! برامون دیتا پروژکشن بیارن... اونا هم زحمت کشیدند و قدم رنجه فرمودند و دیتا هم اوردند... با بچه ها یه تیم ریاضی تشکیل دادیم و تقریبا همه کارها رو محول کردیم به خودشون!! ماشالله به این همه ذوق و سلیقه و انرژی.... اگه می گفتم مساله حل کنید که نمی کردن یه کیت کامل آموزش ریاضی هم هدیه آموزش اداره به ما بود!!! کاردستی ها و روزنامه دیواری های بچه ها و هم جمع کردیم گذاشتیم تو یه کمد.... واسه هر کدوم از بچه ها یه پوشه در نظر گرفتم و همه برگه امتحانیا و رسماشون رو گداشتم توش تا اگه والدین اومدن و پرسیدن اینجا چه می کنید ؟؟؟؟ جواب داشته باشم. آیه های قرآنی مربوط به ریاضی رو بچه ها پیدا کردند و  رو دیوار چسبوندیم.. ساعتمون هم با بقیه ساعتا فرق می کنه به جای عددای ۱ تا ۱۲ پر از معادله و ضرب و تقسیمه!!!!

خلاصه جای دیدنی شده ملاحظه بفرمایید....................

ادامه نوشته

کربلا

شبی ساکت و دلگیر

خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر

و نزدیک اذان بود که پیچید در آفاق همه نغمه ی تکبیر!

نوشتند که هنگام اذان

                                 دست به دامان خدا باش

                                                                      و مشغول دعا باش

كه باز است به درگاه الهي در رحمت

و گفتم به خدا بين دعايم

                                       كه دلتنگ اذان حرم كرب و بلايم

كربلا

 

جزوه

همكاران محترم شركت كننده در دوره توان افزایی  مي توانند جزوه های دوره را از طریق لینک های زیر دریافت نمایند.

جزوه آموزش وبلاگ نویسی

جزوه آموزشي نرم افزار powerpoint

جزوه فرمول نويسي در نرم افزار واژه پرداز

توان افزايي

يه دوره كلاس گذاشتن با عنوان توان افزايي و با محوريت استفاده از رايانه در كلاس درس

جلسه اول مدرس محترم يه سري سايت اينترنتي واسه استفاده معرفي كرد!!! انقدر كِيف كردم ،‌ آدرس سايت خودم هم بين اون سايتا بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! يعني اين كه منم مفيدم....

موضوع اين جلسه مدارس هوشمند بود و وبلاگ نويسي! تو بحث مدارس هوشمند كه فقط از نظرات مفيـــــــــــــد!!!!!!!!! يكي از همكارا استفاده كرديم و تقريبا چيزي نفهميدم و تو بحث وبلاگ نويسي هم شاهد مهارت هاي پايين همكارا تو قسمت اينترنت بودم!!! خوب البته منم خيلي زياد نمي دونم ، اما به نظرم خيلي بدِ كه بهترين دبيراي استان حتي مهارتهاي اوليه كار با اينترنت رو نمي دونستند.... اين يه ضعف بزرگه ..........

حالا قراره مطالب اين كلاسو به عنوان رابط ببرم تو منطقه و واسه بقيه همكاراي توي منطقه توضيح بدم. اما راستش داشتم فكر ميكردم،‌ امروز با وجود دسترسي به اينترنت با سرعت بالا ؛ همكارايي كه اومده بودند چه قدر چيز ياد گرفتند؟ من چه جوري مي تونم با كيفيت پايين سيستم ها در شهرستان و سرعت فوق العاده پايينشون و همينطور سرعت پايين اينترنت ، چهار تا مطلب به بقيه ياد بدم!!!!!!!!

راستي يه اتفاق جالب تر كه امروز افتاد اين بود كه من كنار دبير دوران دبيرستانم نشسته بودم.... خانوم دبير كه حالا سرگروه استان هم هست همه شيطنتام رو واسه بقيه تعريف ميكرد.... چه خوب يادش بود!!!!!!!!!!

و سومین مطلب جالب این که: امروز فهمیدم بنرم تا حالا یه اشکال چاپی داشته !!! آخه چرا شما هیچ کدومتون بهم نگفتین : حواستو جمع کن!!!! لوگاریتم صفر که معنی نداره!!!! حتما هر وقت هم که وبلاگ رو باز می کردید کلی می خندیدید

خوب عیب نداره حداقل باعث شدم همه شاد باشند

یا علی

کارگاه ریاضی

ديدم يه كلاس خالي تو مدرسه هست. به سرم زد بكنمش كارگاه رياضي!!!!!!!!!‌تا اين حرف از دهنم درومد مدير انقدر استقبال كرد كه به قول بچه ها كف بُر شدم!!!!! سريع تو صورت جلسه شوراي مدرسه نوشت و تصويب كرد و تو برگ ارزشيابيم ثبت كرد !!! بعدشم يه برگه پيشنهاد داد دستم تا بنويسم بره اداره !!!! برگه رو خودش برد اداره تا تونست مسئولين محترم روتوجيه كرد كه وجود اين كارگاه تو مدرسه لازمه!!!! بعدشم يه برگه داد دستم تا هر چي لازم دارم بنويسم تا بخره!!!!! حتما دارين پيش خودتون ميگين چه مدير رويايي!!!! ولي باور كنيد اين اتفاقات طي همين هفته جاري افتاد!!!! بعد با سرعت نور كلاس تبديل شد به كارگاه رياضي!!!! البته خيلي  چيزا كم داره،  اما با اين مديري كه من ديدم دو هفته نگذشته همه چيزو تهيه ميكنه!!!! رفت اداره ديد سه تا كمد بدون استفاده اونجاست ،‌ يه نامه نوشت و با يه وانت برداشت اورد مدرسه!!!!!!!!!!‌اين اولين باره كه با اين خانوم مدير كار مي كنم...

خلاصه داريم يه كارگاه رياضي راه ميندازيم اما هيچ تجربه اي نداريم... فعلا تو كارگاه يه رايانه داريم با وسايل كامل كيت آموزش رياضي راهنمايي و سه تا كمد كه قراره يكيش با كتابهاي كمك آموزشي پر بشه و يكيش هم مخصوص پوشه هاي كار دانش آموزا بشه ، دوتا تيكه موكت بزرگ هم از مدير گرفتيم تا بزنيم به ديوار و بتونيم اطلاعيه ها و رسم ها و چيزاي مهم رو روش نصب كنيم!!!

اين اولين باره كه تويه منطقه همچين كاري ميشه..... اگه شما تو مدرسه تون كارگاه رياضي داريد ،‌ لطفا راهنماييمون كنيد !!!!

تولدم نزدیکه .... خیلی نزدیک

تولدم نزديكه

خيلي نزديك!!!! اينو گفتم تا بهم تبريك بگين!!! آخه دارم ميرم تو 14 سال!!! ميگن 14 سالگي ،‌ دوران قشنگيه!!! به همين خاطره كه الان چند ساله موندم تو 14سالگيم!!!

اگه زياد سر حال نيستم به خاطر خستگيه!!! خيلي دوست داشتم امسال منتقل بشم شهر خودم و از رفت آمد 4 ساعت در روز راحت بشم،‌ اما به هزار و يك دليل نشد و همچنان تو منطقه قبلي هستم با اين تفاوت كه امسال يه كم از اداره مون دلگير بودم ،‌به همين خاطر قبول نكردم سرگروهي رياضي رو !!! هر كسي كه بهم رسيد، گفت:‌حقته !!! نوش جونت !!!!‌از بس پارسال زحمت كشيدي ،‌جوابتو دادند!! و حالا من موندم و يه علامت سوال گنده تو سرم!!! يعني خوب كار كردن به خاطر خدا و آينده بچه ها و كشورمون نتيجه اش اينه؟؟؟؟ اگه مثه بچه مثبتا نگاه كنم نتيجه اين ميشه كه اونا نمي خوان همكاراي خوبشون رو از دست بدن !! و اين يعني اگه من مي خوام منتقل بشم بايد بد باشم!!!!! و لي آخه من كه نمي تونم!!!!!

نمي تونم فراموش كنم حق بچه ها رو، نمي تونم خدا رو فراموش كنم... بهم گفتن اگه مي خواي سال ديگه شهر خودت باشي، امسال سه روز در ماه مريض بشو نرو سر كار !!!! صبحا نيم ساعت ديرتر برو و ظهرا 12 كلاس رو تعطيل كن برو خونه!!!! به جاي درس دادن به بچه ها بگو مطالب رو شب بخونن و بيان كنفرانس بدن...و هزار و يك راه ديگه واسه بد بودن پيش روم گذاشتن!!!!

داشتم فكر مي كردم واقعا چي به چي مي ارزه.... دو سال ديگه موندن تو منطقه يا تا ابد سوختن تو آتيش قهر خدا ....

دلم بد جوري گرفته ....

هر آنکس که دندان دهد ...

از قديم گفتن : هر آنكس كه دندان دهد نان دهد!!!!

حالا اين چه ربطي داره به پست امروز،‌ معماييه كه حلش با شما دوستان عزيز!!!

جاي شما خالي دندون نازنين من خيلي درد مي كرد!!!‌كل ماه رمضون رو تحمل كردم ،‌ تا اينكه همين شنبه، يعني ديروز ، و يعني روزي كه دولت محترم و خدمت گذار در راستاي طرح كاهش تعطيلات !!! ‌تعطيل اعلام كرده بود ، ‌درد ما هم شديد تر شد!!!! چشمتان روز بد نبيند انشاءالله !!!! عجب دردي بود، فكر اينكه حالا بايد حداقل صد و چهل پنجاه تومان از جيب مبارك را با اطباي محترم تقديم كنم ،‌ باعث سر درد شديدي شده بود!!! بماند كه ديشب را با چند مسكن خوابيدم!!!

امروز صبح بالاخره دل به دريا زدم و رفتم به يكي از كلينيك هاي دندانپزشكي شهرمان!!! خانم پذيرش گفت ويزيت 4000 تومان مي باشد، با دست لرزان كيف پولم را دست گرفتم كه يك دفعه ياد كارت بيمه طلايي افتادم.

به خانم جان با افتخار گفتم من كارت بيمه طلايي دارم!!!! و او هم بعد از گرفتن كپي كارت فقط ششصد تومان از من گرفت!!!! به قول ادبا در پوست خود نمي گنجيدم!!!!‌ رفتم پيش آقاي دكتر،‌ فرمودند :‌بهتره كه بكشيش،‌ اگه بخواي عصب كشي كني و پر كني 140 هزار تومان هزينه اش ميشه !!!!!‌وباز هم من با افتخار گفتم: آقاي دكتر اصلا هزينه براي من مهم نيست!!!!! من كارت بيمه طلايي دارم. پرش كن!!

از اتاق آقاي دكتر اومدم بيرون رفتم صندوق تا هزينه رو پرداخت كنم،‌ خانوم صندوق گفتند :‌ بي زحمت 22700 تومان پرداخت نماييد!!!! با تعجب گفتم :‌همش همين شد!!!

خلاصه اينكه دندونم با مجموع 23400 تومان تعمير شد!!‌انقدر ذوق زده شدم كه بلافاصله از دكتر وقت گرفتم كه بيام بقيه دندون ها رو هم درست كنم!!!! يه جراحي روي دندون بعدي كاريه كه قراره همين سه شنبه انجام بشه....

 

راستش داشتم فكر مي كردم بهتره شعر قديميا رو عوض كنيم: هر آنكس كه دندان دهد ،‌بيمه طلايي دهد...

 

انتظار

گاهي نوشتن انقدر سخت ميشه كه دلم ميخواد گريه كنم!!! ياد لحظه هاي امتحان املا مي افتم تو سالن بزرگ مدرسه!!!

يادم رفته انتظار رو با كدوم « ز » بايد بنويسم!!! هميشه املام ضعيف بود.

قلبم محكم تر از هميشه ميزنه!!! مراقبِ بالاي سرم داره لرزش دستام رو مي بينه!!! نگاهم به افق خيره مونده !!! شايد اونجا كسي كمكم كنه!!!

و يهو بغضم ميتركه!!!

مثل يك بمب ساعتي!!!

گرمي دستي رو روي سرم احساس مي كنم !!!

و صدايي كه توي گوشم ميگه: اگه يادت رفته از خودم بپرس ، تو بپرس تا من بگم ،(ادعوني استجب لكم)

با صداي نفسش آروم ميگيرم ...

ديگه يادم ميره كه سر جلسه امتحانم!!! دلم ميخواد تا ابد بمونم تو همون حال!!!

حالا ديگه انتظارم ترجمه شده!!!

انتظار

افسانه ی افسانه

دختر آرومي بود !‌ كم حرف ميزد !‌ زيبا بود و دوست داشتني !‌ مودب و متين !‌

با اينكه كلاس اولي بود خيلي بيقراري نميكرد!!!

دوسش داشتم!!! شايد بيشتر از بقيه!‌

تو تمام سال فقط  دو بار ازم خواهش كرد!!! يه دفعه كه مادرش بيمار بود و ازم خواست اجازه بدم زنگ بزنه خونه و حالش رو بپرسه ، و يه دفعه ديگه هم خواهش كرد تا اجازه بدم موقع نماز جماعت اذان بگه!!!

آخرين باري رو كه ديدمش يادم نمياد ،‌ شايد يه روز چهارشنبه بود!! وقتي كارم تو اداره تموم شد ،‌يه سر رفتم مدرسه تا بچه ها رو ببينم!!‌ امسال سرپرستشون نبودم ، ‌تو مدرسه شون هم نبودم ، به همين خاطر وقتي دلم تنگ ميشد ،‌ يه چهارشنبه مي رفتم ديدنشون!!! به محض اينكه پامو ميزاشتم تو مدرسه بچه ها دورم جمع مي شدند!!! سلام خانوم !!!‌خوبين ؟؟ چرا امسال سرپرستمون نشديد؟؟؟؟   منم مثه هميشه با يه لبخند مي گفتم: خوب بس كه پارسال اذيتم كرديد ... فرار كردم از دستتون!!!! و بعد يه فرياد : خانوووووووووم ما كي شما رو اذيت كرديم؟  و من كه با لبخند مي گفتم : حتي اگه اذيت هم كرده باشيد انقدر دوستون داشتم كه دلم براتون تنگ بشه و بيام ديدنتون!!!! فاطمه خوبي؟ مريم قلبت بهتره ؟ زينب حال مادرت چه طوره؟ زهرا با درسا چه مي كني؟ راضيه هنوزم شبا تا دير وقت درس مي خوني ؟‌ افسانه هنوزم تو اذان گوي خوابگاهي؟؟؟؟ و اون روز افسانه نبود تا جواب اين سوالم رو بده!!!!

دو روز قبلش از مدير مدرسه شنيدم يكي از بچه هاي خوابگاه فوت كرده !!! خدا خدا مي كردم اين خبر شايعه باشه!!!‌ طاقت نداشتم رفتن هيچ كس رو شاهد باشم .... و اون چهارشنبه رفتم تا .......... اعلاميه اش روي ديوار بود ..........................

افسانه داشت تو تب مي سوخت ! مادرش باردار بود و نمي تونست اونو به درمانگاه شهر برسونه !‌ تا شب صبر كرد!‌ بابا اومد !! تو يه شهر ديگه كارگر ساختمون بود !‌ افسانه رو بغل كرد آخه تو روستاشون دكتر نبود!!   با عجله از خونه زد بيرون ...... اما .............

دلم براي افسانه تنگ شده !!! اگه زحمتي نيست به حق اين شباي عزيز واسه افسانه منم دعا كنيد... حداقل يه فاتحه براي شادي روحش .... آخه هنوز يه سوال بي جواب دارم:  امسال كه مدرسه باز بشه، كي قراره اذان گو بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ازدواج

آدماي منطقه ما يه رسم بد دارند!‌ شايدم خوبه و ما دليلشون رونمي دونيم!!! ازدواج دختر خانوما تو سن كم شده يه معزل!!!

پريسا يكي از همين دختراست!!! درس نمي خوند اما دختر خوبي بود‌، هميشه تكليفاش رو مي نوشت. قبل از عيد غيبتاش زياد شده بود ،‌بچه ها مي گفتن خانوم رفته دكتر !‌ پرس و جو كردم، فهميدم واسه آزمايش خون رفته ... بعد از عيد هم ديگه ترك تحصيل كرد و نيومد... به جز پريسا دختراي ديگه اي هم بودند كه ازدواج كردند اما اونا ميومدند مدرسه!!!‌ درسته كه  قانون ميگه بعد از ازدواج بچه ها بايد تو مدارس شبانه تحصيل كنند . اما اين قانون واسه تو شهره!!! نه اين روستايي كه همين يه مدرسه رو داره و اگه بچه هاي متاهل هم نيان،‌مدرسه منحل ميشه!!! حالا يكي نيست بگه :‌مگه تو شهراي بزرگتر ( كه مدرسه شبانه هم دارند) مگه دختراي 13 – 14 ساله رو شوهر ميدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پريسا تو 14 سالگي بيوه شد!!! يه تصادف وحشتناك تو جاده!!! اون فقط يك ماه خونه داري كرد!!!!!!! درد من فقط پريسا نيست !!! يكي بگه وقتي تو يه كلاس 15 نفري سه نفر ! ازدواج مي كنن !!! چي به سر هوش و حواس بقيه مياد. يه بچه 14 ساله از زندگي چي مي دونه؟‌ وقتي مهناز عقد كرده اومد سر كلاس، همه بچه ها مبهوت النگوها و انگشترايي شدند كه مادر شوهرش واسش خريده بود!!!! جمع و تفريق اون النگوها شد مساله ذهن همه شون!!!

من نمي خوام با سنت ها بجنگم ، آرزوم اينه كه همه اون دخترايي كه امسال رفتند خونه بخت خوشبخت باشند . اما اي كاش يه جورايي ميشد اين گروه رو از بقيه جدا كرد. اگه نميشه مدرسه ديگه اي ساخت حداقل بچه هاي متاهل كلاس مجزايي داشته باشند. آفت فكر و ذهن بقيه نشن. يه جوري نشه كه ستاره 16 ساله كه از بد روزگار بعد از چند سال ترك تحصيل اومده كلاس دوم راهنماييش رو بخونه با گريه پيش مشاور مدرسه بگه: خانوم ! خدا منو دوست نداره!!! من خيلي زشتم !!!! ... من  ...

درسته كه ستاره مشكلاي زيادي داشت ، اما نميشه انكار كرد كه  ازدواج هم كلاسي ها چه قدر باعث پايين اومدن اعتماد به نفسش شد.

ستاره و همه اونايي كه پيش مشاور نرفتند از درس فاصله گرفتند و علتش فقط يه چيز بود...

نظر شما چيه؟

دهکده جهانی

شنیده بودم اینترنت آدمها رو به هم نزدیک تر کرده و به قول بعضیها دنیا رو کرده یه دهکده کوچیک!!! اما نمیدونستم معنیش چیه؟ تا اینکه پست قبلی رو نوشتم!!! دو سه روز پیش داداش که در حال گشت زنی تو اینترنت بوده یهو سر از وبلاگ آباجی در میاره و پست پر سوز و گدازمون رو می خونه و ... این میشه که به محض اینکه برگشت خونه رفت سروقت کامپیوتر و ویندوز رو تعمیر کرد و خلاصه ما هم بهره ای از این دهکده جهانی بردیم!!!

امروز جمعه است فردا عازم مشهد مقدس هستیم... نایب الزیاره همتون هستم.

یا علی

سلاااااااااااااااااااام

همیشه کلی کلاس میذاشتم، فکر می کردم چون داداشم مهندسی نرم افزار می خونهتا کامپیوترم خراب شد در عرض سه سوت درست میشه دیگه لازم نیست کیسم رو بردارم ببرم بیرون تا یه موسسه کامپیوتری پیدا کنم و بعدش یه هفته تو نوبت باشم تا درست بشه همیشه فکر می کردم به لطف داداش همیشه آنتی ویروسم آپ دیته و ویروسا جرئت نزدیک شدن به سیستمم رو ندارند و ........ چه قدر فکرای بیهوده می کردم  الان تقریبا یه ماه و نیمه که جناب ویروس ویندوزم رو داغون کرده و اخوی فرصت ندارند درستش کنند از طرفی اجازه هم نمی دند که کیس رو ببرم به یه موسسه یا تعمیرگاه یا چه می دونم آپاراتی تا درست بشه!!!! به هر حال این پست رو از تو نت ارسال میکنم تا بگم دلم واستون تنگ شده

کار مامانا چه قدر سخته! ها !!!!!!!!!!

با برنامه سفر مامان و بابا دیدم فرصت خوبی دارم که کل اوقات فراغتم رو پای کامپیوتر بشینم و خاطراتم رو بنویسم ( اون موقع هنوز ویروس جان رو ملاقات نکرده بودم )  کلی برنامه ریزی کردم واسه بیرون رفتن با دوستام!! واسه دیدن فیلمای زبان اصلی !!!!!!!!( اگه یادتون باشه من مثه یه دانش آموز خوب تصمیم گرفتم زبانم رو تقویت کنم و از پارسال تابستون وقتم رو تو کلاس های زبان می گذرونم ) و یه عالمه طرح گردش و تفریح و ... واسه استفاده از اوقات فراغت!!!!!!!!

اما چشمتون روز بد نبینه!!! از صبح زود که بلند می شدم و صبحانه داداش رو حاضر می کردم تا بره دانشگاه و بعدش صبحانه آبجی رو میدادم و میبردمش کلاس زبان و پشت بندش در تدارک ناهار درست کردن میشدم ؛ هیچی وقت واسه تلویزیون و فیلم و کامپیوتر و گردش نمی موند !!! بعد از ناهار و مرتب کردن آشپزخونه فقط فرصت داشتم در عرض ده دقیقه لباس عوض کنم !!!!! آخه کل این دو هفته مسافرت بابا و مامان  واسه شام باید می رفتیم منزل اقوام و اگه به یکی می گفتیم نه دیگه بیا و درستش کن!!!!!!!!! دیشب خونه داییت بودید حالا که نوبت عمو شد اَخ اَخ و حالا بیا و درستش کن!!!!!!!!!! ساعت 12:30 هم که بر میگشتیم خونه ، تا شکارچی حرفه ای رو نمیدیدم مگه خوابم میبرد اخوی هم که مبهوت فرار چند تا آدم از زندان، چند دقیقه ای یک بار بهم یه سر میزد و میگفت : عجب آدم باحالیه این یارو ....

خلاصه با این گلایه ها و برنامه فشرده، حتی فرصت نکردم کتابی رو که قبل از رفتن مامان اینا شروع کرده بودم به خوندن تموم کنم

تو رو خدا بهم حق بدید واسه این ( به قول یه دوست عزیز) غیبت صغری ؛ اخه مامان بودن خیلی سخته!!!!!!!!

سرگروه

امروز رفتم اداره واسه بررسی اوراق!!!

اول سال پیش خودم گفتم آخ جون فرصت پیدا کردم واسه کسب تجربه!!! اما خودمونیم ها عجب کار سختیه فوضولی تو کار همکارا!!!

امسال شکر خدا خیلی کارای خوبی تونستیم تو سطح منطقه انجام بدیم و فهمیدم کار کردن تو اداره اونقدر ها هم راحت نیست!!! هزار و یکی پیچ و خم اداری وجود داره که تو نمی تونی اونجور که دلت می خواد کار انجام بدی!!! تو همین هزار و یک پیچ و خم بود که نتونستیم میزبان یکی از مولفای کتابای درسی باشیم ؛ یا اینکه نشد که واسه همه مدارس کیت ریاضی بخریم!!! و دقیقا تو همین پیچ خم ها خیلی ها رو دور زدیم و کارمون رو پیش بردیم.

قبل از اولین جلسه گروه رفتم اتاق معاون محترم آموزش و شاکی به خاطر بی نظمی های ایجاد شده، قبل از تشکیل جلسه، محترمانه ( شما بخونید آمرانه ) در خواست کردم که موافقت کنند تا واسه همه مدارس منطقه تخته مختصات بگیریم و گونیا و نقاله و پرگار کلاس!!! وقتی تو جلسه آمار نیازهای مدارس رو گرفتم فکر نمی کردم انقدر خرید واسه اداره سخت باشه!!! بماند که بعد از چه قدر دوندگی تونستم از معاون محترم مالی چک بگیرم و خرید کنم و تازه این اول کار بود !!! توزیع بین مدارس، پاسخ به تماس های مکرر همکارا و ... اما کنار همه این سختی ها ، شیرین بود لحظه ای که احساس کردم تونستم یه کار مفید انجام بدم .

آزمون مستمر پیشرفت ریاضی هم پیشنهاد یکی از آقایون بود... مرحله اول قبل از عید بود و نمرات دانش آموزان با نمره ترم اولشون مقایسه شد و هر کی پیشرفت داشت جایزه گرفت. و مرحله دوم که به طور هماهنگ برگزار شد هفته سوم اردیبهشت بود. البته چون واسه اولین بار اجرا شد ، بی نقص نبود کارمون و در کنارش اگه بگم مُردم تا تونستم از اداره جوایز مرحله اول رو بگیرم دروغ نگفتم بعد هزار بار هماهنگی هفته آخر اردیبهشت تونستم از اداره پول بگیرم واسه خرید جایزه!!! و با هزار و یک بار تماس تلفنی (شاهدش قبض موبایلمه) مطمئن شدم تو هفته دوم خرداد جوایز مرحله اول به دست دانش آموزا رسیده!!!

امسال حواسم به بُعدِ شادابی دبیرای ریاضی هم بود. دو تا اردویی که رفتیم هم باعث نشاط شد و هم باعث شد صمیمیت بیشتری بین همکارا برقرار بشه...

خانه ریاضیات اصفهان و در کنارش عالی قاپو و گشت و گذار تو میدون نقش جهان و ... سی و سه پل هم چه شب های قشنگی داره!!!

آخر سال هم جاتون خالی رفتیم کسراصف !!! یه پیک نیک کاملا ریاضی!!! به قول یکی از همکارا شعبه دوم جاده شمال بود این جاده!!! این سفر همراه بود با یه هندونه نسبتا سفید و سیب زمینی آتیشی های به قطر 10 سانتی متر!!! و در کنارش یه دنیا خاطره قشنگ!!!

هندونه  کسراصف

و آخرین روز کاریم تو اداره امروز بود!!! با بررسی اوراق!!! برگه یکی از خانوما رو که در آوردم واسه تصحیح مجدد ، از شانس خانوم دو نمره اختلاف وجود داشت!!! راستش رو بگم اصلا از این کار خوشم نیومد!!! و بیشتر وقتی ناراحت شدم که بعد از تصحیح برگه یکی از همکارا و گزارش 25/1 نمره اختلاف ، دبیر محترم اومد و ... مدیر مدرسه جلوی من و بقیه همکارا بد جور باهاش برخورد کرد!!! یه لحظه پیش خودم گفتم : ای کاش برگه رو صحیح نکرده بودم ...

دفتر خاطرات امسال با تمام سختی ها و آسونی ها ، تلخی ها و شیرینی ها بسته شد !!! و من موندم و یه دنیا حرف نگفته!!!و یه دعا ؛ که آمینش با شما...

«خدایا هر چه کردم فقط برای رضای تو بود ، قبول کن این عبادت را ، و قدرت بده برای ادامه راهی که پیش رو دارم»

زهرا

اول اینکه:

حکایت منظر و لیلا ها که یادتون هست زهرا از جنس اونا نبود...!

امسال کلاس دوم راهنمایی بود و .... همه دبیرا از دستش ناراضی! نه درس می خوند  نه تکلیف می نوشت از همه بدتر اینکه نمیذاشت احد الناسی تو کلاس متوجه درس بشه

یه روز که از دستش خیلی عصبانی بودم  ( این آیکون یه ذره عصبانیه !!! شما منو قرمز تر تصور بفرمایید!!!) تو کلاس بهش گفتم: زهرا فردا حتما با بابات میای مدرسه!!

واسه اولین بار تو کلاس ساکت شد!!! یکی از بچه ها آروم گفت: خانوم زهرا بابا نداره!

انگاری با پتک کوبیده باشند رو سرم نمیدونستم چی باید بگم!!! آروم گفتم: ببخشید زهرا !!! نمی دونستم پدرت از دنیا رفته!!! تسلیت میگم!!!  فردا با مامانت بیا مدرسه!!

دیدم از گوشه کلاس صدا میاد: خانوم پدرش نمرده که!!!! بابا و مامان زهرا از هم جدا شدند و زهرا تو این روستا با مادربزرگش زندگی می کنه!!! نه باباش اینجاست و نه مامانش

دیگه واقعا نمی دونستم چی بگم... کلی به خودم بد و بیراه گفتم و کلی هم از دست مدیر شاکی شدم که از قبل بهم نگفته بود " این دانش آموز مشکلش چیه!!!" نمیدونم چه سریه که این مدیرای عزیز این جور مواقع این همه رازدار میشن!!!!

 

پ.ن. فکر کنم خودتون فهمیدید فرق زهرا با منظر و لیلا ها چی بود!!! زهرا نیاز به محبت داشت!!! تکلیف نمینوشت تا خانوم عصبانی بشه و بزنه تو سرش !!! شاید این جوری گرمای دست محبتی رو روی سرش احساس کنه

 

دوم اینکه:

یه روز به محض اینکه پشتم رو به بچه ها کردم تا شکلی رو روی تخته بکشم. پشت سرم بلند شد ( البته راه رفتن تو کلاس عادتش بود  یه دقیقه روی صندلی بند نمی شد ) از صدای پلاستیک فهمیدم که داره لواشک میخوره!!!! یکی از بچه ها گفت : خانووووووووووووم ! زهرا رو ببینید داره لواشک میخوره!!

منم بدون اینکه برگردم گفتم : خوب زهرا فکر کرده ما لواشک دوست نداریم که داره تنهایی میخوره!!!  وگرنه صبر میکرد زنگ تفریح همه با هم میخوردیم

زیر چشمی نگاه کردم دیدم تمام لواشک هاشو آورد گذاشت رو میز من !!!!! و رفت آروم نشست سر جاش

منم گفتم : دستت درد نکنه زهرا جان!!!

 

و سوم اینکه:

به همه بچه ها گفته بودم که اجازه ندارند روی دفترشون برچسب بازیگرا رو بزنند!!! عکس روی جلد دفتر ها هم فقط باید گل باشه و منظره!!! نه جومونگ و سوسانو و ...

داشتم تمرینها رو میدیدم که متوجه شدم زهرا روی جلد دفترش رو پر کرده از برچسب جومونگ!!! خودم رو زدم به کوچه علی چپ!!!! بغل دستیش گفت: خانوم دفتر زهرا رو ببینید !!! مگه شما نگفته بودید دوست ندارید رو دفترا برچسب باشه؟؟؟

همین طوری که دفترای میز جلویی رو میدیدم گفتم : چرا مهناز جان ! گفته بودم !!! اما یه دختر خوشگلی انقدر روی دفترش برچسب زده بود که من حواسم پرت شد به برچسبا و اون خوشگل خانوم رو ندیدم!!!

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم زهرا تمام برچسبا رو کند و رفت انداخت تو سطل زباله کلاس!!!

 آخر هم اینکه:

اگه بخوام همه خاطره ای امسال زهرا رو تعریف کنم حوصله تون سر میره !! فکر کنم همین سه تا واسه نتیجه گیری بس باشه..

زهرا برای درس خوندن نمیومد مدرسه!!! اون میومد تا دیده بشه !!! جلب توجه و جلب محبت تنها خواسته زهرا بود !!! اما متاسفانه خیلی از دبیراش اینو نفهمیدند !!! بارها اونو تنبیه کردندو تحقیر ....

چه خوب میشه اگه ما بفهمیم علت این شیطنتای بچه ها و درس نخوندناشون چیه؟ اون وقت بهتر می تونیم کمکشون کنیم

نظر شما چیه؟

 

سلام دوباره

ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

یه سلام گرم و صمیمی به همه دوستان

به خاطر تعطیلی طولانی مدت اینجا معذرت ، معذرت ، معذرت...

بالاخره سال تحصیلی تموم شد و سرم خلوت شد ، و فرصت کردم بیام اینجا... انقدر دلم واستون تنگ شده بوووووووووووووود

حالا که اومدم نمی دونم از کجا شروع کنم به تعریف؟؟؟

از کلاس بگم؟

کلاس اول راهنمایی و یه خاطره تلخ!!! وسطای سال پریسا ( شاگردم رو میگم ) ازدواج کرد !بعد عید خبر رسید، تو جاده تصادف کرده ، خودش فلج شده و همسرش فوت کرده!!!!

کلاس دوم راهنمایی و زهرا که حکایت شیطنتاش حکایت مثنوی هفتاد منه!!!

کلاس سوم راهنمایی و 16تا شاگرد درس خون که همشون مبتلا بودند به اضطراب امتحان!!!

کلاس اول دبیرستان با سمیرا که از ریاضی فقط بلد بود بشمره !!!!( یعنی نه جمع بلد بود و نه ضرب)

کلاس دوم تجربی و بچه های درسخون و البته کمی ... ....( سانسورش کردم!! بعدا توضیح میدم چرا؟)

و کلاس سوم انسانی که یه هو ریاضی شد نهایی و ....

نه بهتره از کارای گروه ریاضی بگم!؟

رفتیم اصفهان جاتون خالی خیلی خوش گذشت .  سه تا جلسه پر بار گذاشتیم و یه عالمه طرح و برنامه تصویب کردیم و البته اجرایی هم کردیمشون، واسه همه مدارس منطقه تخته مختصات خریدیم ، واسه کتاب ریاضی یک که تازه تالیف شده یه بسته کمک آموزشی تالیف کردیم ، یه امتحان ریاضی گذاشتیم واسه بچه های سوم راهنمایی و به هرکی پیشرفت کرد جایزه دادیم، نمایشگاه درست کردیم از وسایل دستساز بچه ها و یه عالمه روزنامه دیواری که با محوریت ریاضی درست کرده بودند ، بعدش برترین ها رو انتخاب کردیم و جایزه دادیم، و ازهمه بهتر همین سه شنبه که گذشت برای رفع خستگی ، دبیرای ریاضی همه با هم رفتیم کسراصف  ، اینجا که گفتم یه ولایت فوق العاده باصفاست که کم از شمال نداره و توی منطقه مونه!!! یه سفر عالی بود! به من که خیلی خوش گذشت!!!

با اینکه خیلی دوست دارم منتقل بشم شهر خودم و از رفت آمد سه ساعت در روز خلاص بشم ، وقتی نگاه می کنم به خاطره هایی که امسال داشتم ، با بچه ها  ، با اداره ، با همکارا و ... دلم می گیره...

امسال سال فوق العاده بود ، حدافل اینکه از خودم راضی بودم ، و تونستم اکثر کارایی که دوست داشتم رو انجام بدم...

تو این پست خلاصه ای از خاطره هام رو گفتم ، انشاالله بعدا یکی یکی شون رو بیشتر تعریف می کنم.

فعلا

یا علی

خداحافظی

سلام به همه دوستای گرم و صمیمی خودم و یه عرض پوزش به خاطر فاصله طولانی که نبودم!!!!

دوم آذر یک ساله شدم  تصمیم داشتم مدل نوشتنم رو عوض کنم و جدید بشم . تو همین فکرا بودم که نوشتن تو دو تا وبلاگ دیگه بهم پیشنهاد شد  یکی اداری و یکی مذهبی !!!! راستش هر چی تلاش کردم آموزش ریاضی رو فعال نگه دارم نشد دیدم واقعا فرصت نمیشه!!! این شد که تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانویه اینجا رو تعطیل کنم  گرفتن این تصمیم راحت نبود اما امیدوارم دوستانی که اینجا پیدا کردم همچنان همراهم بمانند و با نظراتشون منو بیشتر با نقاط ضعف کارم آشنا کنند...

خلاصه اینکه ...

از این به بعد اینجا می تونید منو پیدا کنید: بیت المهدی (عج)  و  گروه های آموزشی شهرستان کمیجان

و آخر اینکه :

اگر بار گران بودیم و رفتیم ( تو رو خدا کمتر گریه کنید)

پیش مطالعه

همین طور که هم صاحب نظرا قبول دارن، داشتن پیش مطالعه قبل از ورود به کلاس کمک می کنه یادگیری بهتر صورت بگیره، اما با وجود همه تلاش ها کم هستند بچه هایی که قبول می کنند و در عمل با پیش مطالعه ( مطالعه اجمالی مواد درسی پیش از ورود به کلاس) در مدرسه حاضر می شوند.

من هم مثل همه معلمها مرتب از بچه ها می خوام قبل از اومدن به کلاس ، یه نیم نگاه به کتاب بندازدند. اما ....

تو کلاس اول دبیرستان 3 تا  دانش آموز دارم که برای بار دوم افتخار دارند دروس سال اول رو  مطالعه کنند!!!! کار کردن با اونا یه ریزه سخته !!! حرف جدیدی نداری که واسشون جلب توجه کنه !!!! علاقه ای هم به درس ( مخصوصا ریاضی ) ندارن!!!! البته این هم از افتخارات بنده است که با این جور نابغه ها کلاس دارم ، اون هم بین بچه هایی که بعضی ها واقعا نخبه هستند و زود درسو یاد می گیرند!!!! هفته پیش وقتی داشتم رادیکالا رو درس می دادم، یه سوال پرسیدم  . به نظر شما چه جوری میشه ریشه سوم a  به توان 5 رو حساب کرد ؟. یکی از همون نابغه ها ( دسته اول ) با توجه به اطلاعات پارسالش جواب درست به سوال من داد و داوطلبانه اومد تمرین در کلاس ها رو به درستی حل کرد!!!! من هم که اون موقع تو آسمون هفتم بودم ( از ذوقم ) یه بیست مارک دار به دانش آموز مذکور دادم !!!! صدای بقیه بچه ها در اومد !!!! خانووووووووم ما این همه سوال جواب می دیم!!!!! پس چرا بیست نمی گیریم ؟ تازه اونا پارسالم این مطالب رو خوندن ، عجیب نیست که بلد باشند!!!!!

اما با این حرف آخر نخبه های دسته دوم موافق نبودم !!!!! درسته نابغه های دسته اول این مطالب رو از قبل می دونستند ، اما اگه بلد بودند که افتخار دوباره خوندن نسیبشون نمی شد!!!! پس بیست من ارزش داشت !!!!! واسه این که دل نخبه های دسته دوم و همچنین بقیه نابغه های دسته اول رو نشکنم گفتم : از این به بعد هر کس قبل از ورود به کلاس یه مطالعه کوچیک داشته باشه و ضمن درس بتونه جواب سولای منو بده، از این بیست مارک دارها می گیره!!!!!

و همه اونایی که نمی دونستند چه کلاهی سرشون رفته با اصرار ازم خواستن تا بهشون بگم هفته آینده چی درس می دم !!!!!

هم نابغه ها و هم نخبه ها......

این جوری همه کلاس ما شدن: بچه های خوب و  پیش مطالعه کن!!!!!!!!!!!!!!

سرگروه

وقتی مسئول آموزش اداره بهم زنگ زد و گفت : خانم حاتمی بی زحمت بیا بشو سر گروه ریاضی!!! از ذوقم رفتم تو دیوار!!! اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود که : آخ جووووووووون ، معروف شدم!!! پول دار شدم!!!!! و از همه مهم تر یه فرصت پیدا کردم تا سرک بکشم تو کار همکارای منطقه و ببینم راز موفقیت بقیه چیه!!! و بعد به این فکر افتادم که من، تقریبا کم سابقه ترین معلم ریاضی منطقه ام و ممکنه بقیه قبولم نداشته باشند.... این بود که با دو تا برنامه توووووپ کارم رو شروع کردم ، اولیش اینکه وبلاگ خودمو بی خیال شدم ( چون دیگه وقت نوشتن نداشتم ) ، و دوم اینکه دلم نیومد وبلاگم رو بی خیال شم آخه اینجا خیلی خاطره دارم ....

سوم اینکه از خانم بخشعلی زاده مولف کتاب های درسی دعوت کردم یه سر بیاد منطقه تا با هم تعامل داشته باشیم و دوبه توان دوم هم اینکه از اداره خواستم ما رو ببره خانه ریاضیات اصفهان، اردو!!!!

این آخری هنوز تصویب نشده ! اما به خودم قول دادم انقدر کُنه بشم تا تصویب بشه!!!!!!!! پست قبلیم هم به همین خاطر بود....

این همه پر حرفی واسه این بود که بگم :

1-      سرگروه شدم!

2-      ببخشید دیر به دیر میام آخه سرم شلوغه ، نیست سرگروه شدم!!!!!!!!!

3-      به قول پسر خاله : مگه چیه !!! بچه است دیگه !! ذوق داره!!!!

از شوخی گذشته ، یه فرصت به دست آوردم تا با تجارب همکارا بیشتر اشنا بشم. و از اون مهمتر فرصت دارم تو منطقه بگردم و فضولی کنم ( ببخشید بازدید کنم) این جوری هم با بچه های بیشتری آشنا می شم، هم با روش های جدید تر و هم با روستا های باصفا تر... نمونه اش هم همین سمقاور، که دوهفته پیش رفته بودم بازدید. روستای باصفا و قشنگیه... دو تا مدرسه راهنمایی داره یکی از یکی بهتر ... یکی واسه خانوم دختراااا یکی واسه آقا پسراااااا.... ( اما خودمونیم ها خوش به حال آقایون ، این پسر بچه ها چه قدر با نمک و دوست داشتنی و شیطونن ، کاش می ذاشتن منم به پسرا درس بدم، به قول خودشون : خیلی باحالند!!!)

 با همه این حرفا امیدوارم بتونم تو پست جدید واسه همکارا مفید باشم و وظایفم رو به نحو احسنت انجام بدم، برام دعا کنید!!!!!!!!!!

تنبیه

خاطره اول

اولین برخوردم با نسیم بود، کلاس سوم دبیرستان، رشته انسانی، مرتب با بچه ها حرف می زد. با کوچکترین حرفی شروع می کرد به خندیدن! از بچه ها خواسته بودم خاطره ای از کلاس ریاضی بنویسند، همه شروع کرده بودند جز نسیم که کلاس رو به مسخره گرفته بود!!! با یکی از خنده هاش یاد یه شعر افتادم؛

شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز مپسندینم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگیست ، که دور از ما باد!

مصرع آخر رو با حس بیشتری خوندم و به نسیم نگاه می کردم!!! اون روز ساکت شد!!! آرومه آروم!!! فکر نمی کردم چند بیت شعر اینجوری تاثیر داشته باشه!!! نسیم تو سه جلسه  بعدی هم آروم بود! درس رو گوش می داد هر جا لازم بود سوال می کرد!!

دیروز خانوم مشاور اومد پیشم و گفت : چی کار کردی با نسیم؟؟؟ این دخترِ ، به خاطر مشکلات خانوادگی ، تو کلاس همه دبیراشو اذیت می کنه!!! و همه دبیرا به خاطر درس نخوندن ، حرف زدن و خندیدن زیاد تو کلاس تنبیه و تحقیرش کردند!!!

مشاور بهم گفت که نسیم پیشش اعتراف کرده خانوم ... رو خیلی دوست داره!!!

خاطره دوم

تو کلاس سوم راهنمایی جوری کار کردم که با گذشت سه جلسه بچه ها خودمو دوست داشته باشند ، اعتقاد دارم اگه دانش آموزِ دوره راهنمایی دبیرش رو دوست داشته باشه به خاطر دبیر، تو کلاس تلاش می کنه درس رو خوب یاد بگیره!!! امروز واسه کاری 2 دقیقه کلاس رو ترک کردم، یه دفعه صدای جیغ یکی از بچه ها روشنیدم و با عجله دویدم تو کلاس!!!! دیدم زهرا واسه شوخی سوزن پرگار رو زده رو دست مهناز!!! و مهناز ... از دست هر دو عصبانی بودم!!! ولی نه فریاد زدم و نه تحقیر کردم!! فقط رد نگاهم رو از سمت هر دو شون گرفتم و گفتم : از دست هر دوتون ناراحت شدم ، این رفتار شایسته شما نیست!!!

ساعت تفریح زهرا اومد پیشم و با گریه معذرت خواهی کرد!!! گفت : خانم تو رو خدا منو ببخشید اشتباه کردم، از دست من ناراحت نباشید!!! خانم ما رو بزنید اما ناراحت نباشید!!!

 

همیشه منفی گذاشتن و فریاد کشیدن و حتی تنبیه بدنی نمی تونه موثر باشه گاهی یه بیت شعر یا یه نگاه ، از صد تا تازیانه بد تره!!! نظر شما چیه؟

 

روش تدریس

امروز هندسه (1) داشتم ، با بچه های تجربی!!! یه کلاس 21 نفره که نه نفرشون دوست داشتن برن رشته ریاضی ! و چون تعدادشون کم بوده کلاس تشکیل نشده و مجبور شدند تجربی بخونن!!!

ساعت اول ریاضی داشتن و ساعت دوم فیزیک !!!! خسته بودند و اصرار داشتند درس رو شروع نکنیم!!!! قبول کردم!!!

دوست داشتن راجع به تقلب حرف بزنن!!! موافقت کردم و گذاشتم بحث شروع بشه!!!! ازشون خواستم هر کدومشون که می تونن یه خاطره تلخ از تقلب تعریف کنن!!! خودم پیش قدم شدم و اولین خاطره رو گفتم ... بعد از دو سه تا خاطره گفتم : هر کس حتما یه خاطره بد مربوط به تقلب داره!!! پس تقلب احتمالا چیز بدیه که این همه خاطره بد ایجاد کرده!!!

و بعد نا خود آگاه وارد درس شدیم!! این نتیجه گیری یه استدلال استقرایی بود... هر کس با توجه به مشاهداتش و خاطراتش نتیجه ای رو میگیره اما ... این مشاهدات ممکنه خطا داشته باشه !!! همون جوری که تو کتاب اومده ممکنه چیزی که می بینیم با واقعیت فرق داشته باشه،( تو ادامه مطلب می تونید چند نمونه شو ببینید.) پس منطقی اینه که کلمه احتمالا رو به کار ببریم!!!

به همین سادگی درس تموم شد!!! بچه ها استدلال استقرایی رو یاد گرفتن و قرار شد فعالیت رو تو خونه حل کنن ...

این روش رو میشه خیلی وقتا تو کلاس اجرا کرد ، وقتی موضوع بحث مورد علاقه دانش آموزا باشه میشه بدون این که بفهمند بحث رو به سمت درس هدایت کرد، این جوری درس دادن هم لذتی داره ....

ادامه نوشته