سفر

جاتون خالی رفته بودیم مسافرت. تو سفر با یه پسر بچه آشنا شدم به اسم علیرضا! کلاس اول راهنمایی بود. ازش پرسیدم امتحان ریاضیش رو چند گرفته گفت: بیست!!! بهش گفتم آفرین پس حتما بچه درس خون و زرنگی هستی! پوزخندی زد و با غرور گفت: اگه گفتی مجذور ۸ چی میشه؟ سرم رو یواش بردم پیش گوشش و آروم گفتم : علی آقا من خودم دبیر ریاضی ام. ! چشماش برقی زد! یه وای بلند گفت و پا به فرار گذاشت!!!!!

همه دور و بریا زدن زیر خنده!!! ولی من گریه ام گرفت!!! چرا همه از دبیر ریاضی ها می ترسن؟ مگه ما لولو هستیم خودمون خبر نداریم؟؟؟ شاید ایراد از درس ریاضی باشه و سختیش!! و شاید ...

شاید ایراد از خودمون باشه!!! بچه ها دوست دارن با ما شوخی کنند!!!

این جوری:

شاید هم این جوری:

شاید اگه ما سعی کنیم باهاشون دوست بشیم این رابطه هه دوستانه تر بشه!!

شاید بهتر باشه این جوری درس بدیم:

(البته مثال مربوط به فیزیک دبیرستانه که اونم اوضاعش بهتر از ریاضی نیست.)

 

ای بابا همش که شد شاید!!!! البته شاید این پست واسه خودش نظریه عالی باشه !!! شاید!!!!

اردو

جاتون خالی پارسال رفتیم اردو !! کجا ؟ پایتخت فرهنگی جهان اسلام!!! یا همون نصف جهان !!!! اصفهان دیگه!  اینکه چه قدر با بچه ها خوش گذشت که تکراریه. میدون نقش جهان واسه استراحت یه گوشه ایستاده بودیم و دو تا توریست هم مثل ما واسه رفع خستگی اونجا بودند. داستان از همون جا شروع شد. بچه ها اصرار داشتند که من باهاشون حرف بزنم !!!! خانوم ازشون بپرسید از کجا اومدند؟ خانوم از ایران خوششون اومده؟ خانوم کدوم شهرا رو دیدند؟ خانوم ... خانوم ... خانوم ...

روم نمیشد بگم بچه ها خانومتون بلد نیست انگلیسی حرف بزنه! بچه دبیر ریاضی تون تو کلاسای دانشگاه فقط چها تا کلمه حفظ کرده و نمره گرفته ؟ بچه ها ....؟ واسه حفظ آبرو دست و پا شکسته باهاشون احوال پرسی کردم و فهمیدم که اهل فنلاند هستند. و بعد ...

خلاصه اینکه امسال از ترس رو برو شدن با توریستا و سوال و جوابای بچه ها اردو نرفتم! به جاش تو یه موسسه آموزش زبان انگلیسی ثبت نام کردم! همه بهم می گن دیگه می خوای چی کار تو که مدرکتو گرفتی ! کار هم که داری دیگه زبان واسه چیته؟ اما من نمی خوام خاطره اصفهان پارسال تکرار بشه . انگلیسی هم زبان روز دنیاست و هم اینکه واسه ما اف داره از بچه ها عقب بمونیم. نظر شما چیه؟

...

دیگه تموم شد. هم خوشحالم هم ناراحت . خوش حال از این که شبای امتحانا و درس خوندن و ( شما بخونید درس نخوندن ) حرص خوردن تموم شد و ناراحت از اینکه فرصت علم آموزی تموم شد!!!!! بودن تو محیط دانشگاه یه فرصت بود تا با دنیای نوین آموزش ریاضی در ارتباط باشم و می ترسم از اینکه از این به بعد بشم مثل هزاران هزار معلم ریاضی که روش تدریس و میزان علمشون محدود می شه به اطلاعات دوران دانشگاه!!!! تواین دو سه سال هر چی یاد میگرفتم اجرا می کردم و هر چی اجرا می کردم به عنوان نظریه تو کلاس ارایه می دادم. در کنار آدم هایی که از من هم تجربه تدریس بیشتری داشتند و هم علم بیشتری خیلی چیز ها یاد گرفتم.

دیروز تموم شد. دیروز آخرین امتحان و آخرین فرصت دیدار دوستان بود. ( البته اگه درسی رو نیفتاده باشم )کاش فرصت علم آموزی به پایان نرسد.

علت تاخیر دو هفته ای من علمی بود!! امتحان داشتم دیگه!!!! موجه هست ؟