ازدواج

آدماي منطقه ما يه رسم بد دارند!‌ شايدم خوبه و ما دليلشون رونمي دونيم!!! ازدواج دختر خانوما تو سن كم شده يه معزل!!!

پريسا يكي از همين دختراست!!! درس نمي خوند اما دختر خوبي بود‌، هميشه تكليفاش رو مي نوشت. قبل از عيد غيبتاش زياد شده بود ،‌بچه ها مي گفتن خانوم رفته دكتر !‌ پرس و جو كردم، فهميدم واسه آزمايش خون رفته ... بعد از عيد هم ديگه ترك تحصيل كرد و نيومد... به جز پريسا دختراي ديگه اي هم بودند كه ازدواج كردند اما اونا ميومدند مدرسه!!!‌ درسته كه  قانون ميگه بعد از ازدواج بچه ها بايد تو مدارس شبانه تحصيل كنند . اما اين قانون واسه تو شهره!!! نه اين روستايي كه همين يه مدرسه رو داره و اگه بچه هاي متاهل هم نيان،‌مدرسه منحل ميشه!!! حالا يكي نيست بگه :‌مگه تو شهراي بزرگتر ( كه مدرسه شبانه هم دارند) مگه دختراي 13 – 14 ساله رو شوهر ميدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پريسا تو 14 سالگي بيوه شد!!! يه تصادف وحشتناك تو جاده!!! اون فقط يك ماه خونه داري كرد!!!!!!! درد من فقط پريسا نيست !!! يكي بگه وقتي تو يه كلاس 15 نفري سه نفر ! ازدواج مي كنن !!! چي به سر هوش و حواس بقيه مياد. يه بچه 14 ساله از زندگي چي مي دونه؟‌ وقتي مهناز عقد كرده اومد سر كلاس، همه بچه ها مبهوت النگوها و انگشترايي شدند كه مادر شوهرش واسش خريده بود!!!! جمع و تفريق اون النگوها شد مساله ذهن همه شون!!!

من نمي خوام با سنت ها بجنگم ، آرزوم اينه كه همه اون دخترايي كه امسال رفتند خونه بخت خوشبخت باشند . اما اي كاش يه جورايي ميشد اين گروه رو از بقيه جدا كرد. اگه نميشه مدرسه ديگه اي ساخت حداقل بچه هاي متاهل كلاس مجزايي داشته باشند. آفت فكر و ذهن بقيه نشن. يه جوري نشه كه ستاره 16 ساله كه از بد روزگار بعد از چند سال ترك تحصيل اومده كلاس دوم راهنماييش رو بخونه با گريه پيش مشاور مدرسه بگه: خانوم ! خدا منو دوست نداره!!! من خيلي زشتم !!!! ... من  ...

درسته كه ستاره مشكلاي زيادي داشت ، اما نميشه انكار كرد كه  ازدواج هم كلاسي ها چه قدر باعث پايين اومدن اعتماد به نفسش شد.

ستاره و همه اونايي كه پيش مشاور نرفتند از درس فاصله گرفتند و علتش فقط يه چيز بود...

نظر شما چيه؟

دهکده جهانی

شنیده بودم اینترنت آدمها رو به هم نزدیک تر کرده و به قول بعضیها دنیا رو کرده یه دهکده کوچیک!!! اما نمیدونستم معنیش چیه؟ تا اینکه پست قبلی رو نوشتم!!! دو سه روز پیش داداش که در حال گشت زنی تو اینترنت بوده یهو سر از وبلاگ آباجی در میاره و پست پر سوز و گدازمون رو می خونه و ... این میشه که به محض اینکه برگشت خونه رفت سروقت کامپیوتر و ویندوز رو تعمیر کرد و خلاصه ما هم بهره ای از این دهکده جهانی بردیم!!!

امروز جمعه است فردا عازم مشهد مقدس هستیم... نایب الزیاره همتون هستم.

یا علی

سلاااااااااااااااااااام

همیشه کلی کلاس میذاشتم، فکر می کردم چون داداشم مهندسی نرم افزار می خونهتا کامپیوترم خراب شد در عرض سه سوت درست میشه دیگه لازم نیست کیسم رو بردارم ببرم بیرون تا یه موسسه کامپیوتری پیدا کنم و بعدش یه هفته تو نوبت باشم تا درست بشه همیشه فکر می کردم به لطف داداش همیشه آنتی ویروسم آپ دیته و ویروسا جرئت نزدیک شدن به سیستمم رو ندارند و ........ چه قدر فکرای بیهوده می کردم  الان تقریبا یه ماه و نیمه که جناب ویروس ویندوزم رو داغون کرده و اخوی فرصت ندارند درستش کنند از طرفی اجازه هم نمی دند که کیس رو ببرم به یه موسسه یا تعمیرگاه یا چه می دونم آپاراتی تا درست بشه!!!! به هر حال این پست رو از تو نت ارسال میکنم تا بگم دلم واستون تنگ شده

کار مامانا چه قدر سخته! ها !!!!!!!!!!

با برنامه سفر مامان و بابا دیدم فرصت خوبی دارم که کل اوقات فراغتم رو پای کامپیوتر بشینم و خاطراتم رو بنویسم ( اون موقع هنوز ویروس جان رو ملاقات نکرده بودم )  کلی برنامه ریزی کردم واسه بیرون رفتن با دوستام!! واسه دیدن فیلمای زبان اصلی !!!!!!!!( اگه یادتون باشه من مثه یه دانش آموز خوب تصمیم گرفتم زبانم رو تقویت کنم و از پارسال تابستون وقتم رو تو کلاس های زبان می گذرونم ) و یه عالمه طرح گردش و تفریح و ... واسه استفاده از اوقات فراغت!!!!!!!!

اما چشمتون روز بد نبینه!!! از صبح زود که بلند می شدم و صبحانه داداش رو حاضر می کردم تا بره دانشگاه و بعدش صبحانه آبجی رو میدادم و میبردمش کلاس زبان و پشت بندش در تدارک ناهار درست کردن میشدم ؛ هیچی وقت واسه تلویزیون و فیلم و کامپیوتر و گردش نمی موند !!! بعد از ناهار و مرتب کردن آشپزخونه فقط فرصت داشتم در عرض ده دقیقه لباس عوض کنم !!!!! آخه کل این دو هفته مسافرت بابا و مامان  واسه شام باید می رفتیم منزل اقوام و اگه به یکی می گفتیم نه دیگه بیا و درستش کن!!!!!!!!! دیشب خونه داییت بودید حالا که نوبت عمو شد اَخ اَخ و حالا بیا و درستش کن!!!!!!!!!! ساعت 12:30 هم که بر میگشتیم خونه ، تا شکارچی حرفه ای رو نمیدیدم مگه خوابم میبرد اخوی هم که مبهوت فرار چند تا آدم از زندان، چند دقیقه ای یک بار بهم یه سر میزد و میگفت : عجب آدم باحالیه این یارو ....

خلاصه با این گلایه ها و برنامه فشرده، حتی فرصت نکردم کتابی رو که قبل از رفتن مامان اینا شروع کرده بودم به خوندن تموم کنم

تو رو خدا بهم حق بدید واسه این ( به قول یه دوست عزیز) غیبت صغری ؛ اخه مامان بودن خیلی سخته!!!!!!!!