شیطون
اولین روز کارم بود!
اتاقم یه پنجره کوچیک رو به راهرو داشت! میز کارم پشت پنجره بود! بچه ها یکی یکی می یومدن پشت پنجره ظرف غذا خوری و چادر نمازشون رو تحویل می گرفتن و اگه پول یا اشیا قیمتی داشتن می دادن من بذارم تو صندوق اماناتی که توی سرپرستی داشتیم! همه مرتب، توی صف !!!!![]()
اولین بار از همون پنجره دیدمش!
کیف پولشو پرت کرد روی میزمو گفت : بگیر!![]()
جا خوردم!
پرس و جو کردم فهمیدم برای اولین بار از روستا شون 5 دختر واسه ادامه تحصیل اومدن مدرسه شبانه روزی! همه بچه های روستاشون نهایتا تحصیلات ابتدایی دارن(اونم به لطف دبستانی که توی روستا ساخته شده)
و منظر شر ترین بچه روستا بود! همیشه با پسرا گشته بود و خلاصه خلق و خوی پسرونه داشت!![]()
کیف رو بهش دادم و گفتم : لطفا دوباره کیفتو بهم بده!![]()
- خانوووووووووووم![]()
- لطفا!![]()
این دفعه دستشو آورد داخل و گفت : خوب بگیر!![]()
دوباره کیفو بهش برگردوندم و گفتم:
- بفرمایید![]()
- خانوووووووم شما چه قدر سخت گیرید!![]()
- بفرمایید!![]()
- خوب بفرمایییییییید!![]()
شیطنتای منظر دیوونم می کرد یه دفعه شال سفیدی روی سرش انداخته بود نصفه شب رفته بود سراغ هم روستاییاش!
یه دفعه هم خودشو زده بود به غش و مردمک چشماشو پشت پلکاش قایم کرده بود و همه رو ترسونده بود!
و ... و ... و ...
اما با همه شیطنتاش دل مهربونی داشت!
اینو وقتی فهمیدم که مریم ( یکی از هم روستاییاش) مریض شد. شب تا صبح از بالای سرش تکون نخورد! بهم گفت که مریم آخرین بچه خونواده است و همه صداش می کنن « عزیز » !
وقتی کنار من تا صبح نگران مریم نخوابید! یاد گرفتم ؛ همه بچه ها قرار نیست عین هم باشن! گاهی اونی که شیطون ترینه، بزرگترین قلب و داره !
دخترا به واسطه سنشون تو دوره راهنمایی و گاهی به خاطر خود نمایی و (همین طور دوری از خانواده تو مدرسه ما )، کارایی می کنن ، که از نظر ما بزرگترا زشت و بی ادبیه!
اما شاید اونا واقعا نمی دونن درست چیه! ادب چیه! حتما نمی دونن !
اگه قرار بود همشون ساکت
آروم
و درس خون
باشن که دیگه بهشون نمی گفتیم بچه! همشون بزرگ بودن! ذات بچه به شیطونیشه!
این ماییم که باید بهشون ادب رو یاد بدیم! مخصوصا تو مناطق محروم و روستایی که معمولا خانواده ها تو فقر فرهنگی شدیدی به سر می برن!
تا یادم نرفته بگم سال بعد یه شاگرد دیگه اومد تو خوابگاه ؛ لیلا ؛
که با دیدن اون روزی صد بار قربون صدقه منظر میرفتم!
و سال بعدش یه لیلای دیگه! این یکی دست همه رو از پشت بسته بود! هر روز می گفتم : منظر چه دختر آرومی بود!!!!![]()
( یه دوست عزیز واسم پیغام گذاشته بود که اول مهر قراره واسه اولین بار بره سر کلاس، و چون شنیده تو منطقه محل خدمتش بچه همه شیطون و .... هستند ، دچار استرس شده! این بود که یاد منظر افتادم)


قبلا فکر می کردم اگه به دوستام بگم راز موفقیتم چیه ، میرن همون کارو می کنن و موفق می شن! اون وقت من دیگه بهترین نیستم. اما...