پرویز شهریاری
خسته خسته بودم.
از بس خیابون انقلاب رو وجب کرده بودم دیگه نای راه رفتن نداشتم !
دنبال کتابی می گشتم که یکی از اساتید محترم به عنوان منبع امتحان اعلام کرده بود. کتاب مال انتشارات مدرسه بود، اما عجیب اینکه هیچ کدوم از مغازه های انتشارات مدرسه اون رو نداشتن!!!!!
تصمیم گرفتم برگردم و از خیر خرید کتاب بگذرم . از یکی از بچه ها شنیده بودم کتابخونه دانشگاه به تعداد کافی از این کتاب داره . نمی دونم شاید سنگ به سرم خورده بود !!! چرا باید انقدر اصرارمی کردم که: نه من باید حتما این کتاب رو تهیه کنم. بعدا به درد کارم می خوره !!!!! آخه دختر مگه خل شده بودی!!!!
چرا انقدر لاف اومدی؟
همین طوری داشتم به خودم بد و بی راه میگفتم که چشم افتاد به یه کاغذ که پشت شیشه یه مغازه چسبونده بودن!!!!![]()
« کتاب آشتی با ریاضیات ، پرویز شهریاری ؛ موجود است »
انگاری برق گرفته شدم!!!!!
یاد خاطرات گذشته افتادم!!! تو دوران کاردانی درس آموزش ریاضی رو با یه استادی پاس کرده بودم که از علاقه مندان به آقای شهریاری بود.
( البته داستان اون درس و استادشو امتحانش طولانیه ) انقدر از ایشون واسمون گفته بود که له له می زدم یکی از کتاباش رو پیدا کنم و بخونم.
اما بعد از اینکه اون درس پاس شد به سنت همیشگی دانشجویی!!!! فراموش شد آنچه نباید می شد.![]()
وقتی کاغذ رو روی شیشه مغازه دیدم بی اختیار رفتم سمتش! فکر نمی کردم انقدر ارزون باشه!!! 2500 تومان!!!!! خریدمش !!!!!
انقدر خوشحال بودم که تا خونه نتونستم تحمل کنم و تو تاکسی یواشکی بهش سرک می کشیدم.
انگار دنیا رو بهم داده بودن.
چون نزدیک امتحانای میان ترم بود تصمیم گرفتم فعلا کتاب رو بذارم تو کتابخونه و بعد سر فرصت بشینم بخونمش. از شما چه پنهون بعد از امتحانای میان ترم و پایان ترم و میان ترم بعدی و ... به کلی یادم رفت چه گنجی تو کتابخونه داره خاک می خوره!!!
دیروز که داشتم اتاقم رو گرد گیری می کردم یه هو چشمم افتاد به کتاب!!!! حالا هم با اجازه شما می خوام برم بخونمش!!!
راستی یادم رفت بگم همین مغازه ای که ازش « آشتی با ریاضیات » روخریدم، کتابی رو که دنبالش می گشتم رو هم داشت.![]()
با اجازه!!!!
قبلا فکر می کردم اگه به دوستام بگم راز موفقیتم چیه ، میرن همون کارو می کنن و موفق می شن! اون وقت من دیگه بهترین نیستم. اما...