افسانه ی افسانه
دختر آرومي بود ! كم حرف ميزد ! زيبا بود و دوست داشتني ! مودب و متين !
با اينكه كلاس اولي بود خيلي بيقراري نميكرد!!!
دوسش داشتم!!! شايد بيشتر از بقيه!
تو تمام سال فقط دو بار ازم خواهش كرد!!! يه دفعه كه مادرش بيمار بود و ازم خواست اجازه بدم زنگ بزنه خونه و حالش رو بپرسه ، و يه دفعه ديگه هم خواهش كرد تا اجازه بدم موقع نماز جماعت اذان بگه!!!
آخرين باري رو كه ديدمش يادم نمياد ، شايد يه روز چهارشنبه بود!! وقتي كارم تو اداره تموم شد ،يه سر رفتم مدرسه تا بچه ها رو ببينم!! امسال سرپرستشون نبودم ، تو مدرسه شون هم نبودم ، به همين خاطر وقتي دلم تنگ ميشد ، يه چهارشنبه مي رفتم ديدنشون!!! به محض اينكه پامو ميزاشتم تو مدرسه بچه ها دورم جمع مي شدند!!! سلام خانوم !!!خوبين ؟؟ چرا امسال سرپرستمون نشديد؟؟؟؟ منم مثه هميشه با يه لبخند مي گفتم: خوب بس كه پارسال اذيتم كرديد ... فرار كردم از دستتون!!!! و بعد يه فرياد : خانوووووووووم ما كي شما رو اذيت كرديم؟ و من كه با لبخند مي گفتم : حتي اگه اذيت هم كرده باشيد انقدر دوستون داشتم كه دلم براتون تنگ بشه و بيام ديدنتون!!!! فاطمه خوبي؟ مريم قلبت بهتره ؟ زينب حال مادرت چه طوره؟ زهرا با درسا چه مي كني؟ راضيه هنوزم شبا تا دير وقت درس مي خوني ؟ افسانه هنوزم تو اذان گوي خوابگاهي؟؟؟؟ و اون روز افسانه نبود تا جواب اين سوالم رو بده!!!!
دو روز قبلش از مدير مدرسه شنيدم يكي از بچه هاي خوابگاه فوت كرده !!! خدا خدا مي كردم اين خبر شايعه باشه!!! طاقت نداشتم رفتن هيچ كس رو شاهد باشم .... و اون چهارشنبه رفتم تا .......... اعلاميه اش روي ديوار بود ..........................
افسانه داشت تو تب مي سوخت ! مادرش باردار بود و نمي تونست اونو به درمانگاه شهر برسونه ! تا شب صبر كرد! بابا اومد !! تو يه شهر ديگه كارگر ساختمون بود ! افسانه رو بغل كرد آخه تو روستاشون دكتر نبود!! با عجله از خونه زد بيرون ...... اما .............
دلم براي افسانه تنگ شده !!! اگه زحمتي نيست به حق اين شباي عزيز واسه افسانه منم دعا كنيد... حداقل يه فاتحه براي شادي روحش .... آخه هنوز يه سوال بي جواب دارم: امسال كه مدرسه باز بشه، كي قراره اذان گو بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبلا فکر می کردم اگه به دوستام بگم راز موفقیتم چیه ، میرن همون کارو می کنن و موفق می شن! اون وقت من دیگه بهترین نیستم. اما...