انتظار
گاهي نوشتن انقدر سخت ميشه كه دلم ميخواد گريه كنم!!! ياد لحظه هاي امتحان املا مي افتم تو سالن بزرگ مدرسه!!!
يادم رفته انتظار رو با كدوم « ز » بايد بنويسم!!! هميشه املام ضعيف بود.
قلبم محكم تر از هميشه ميزنه!!! مراقبِ بالاي سرم داره لرزش دستام رو مي بينه!!! نگاهم به افق خيره مونده !!! شايد اونجا كسي كمكم كنه!!!
و يهو بغضم ميتركه!!!
مثل يك بمب ساعتي!!!
گرمي دستي رو روي سرم احساس مي كنم !!!
و صدايي كه توي گوشم ميگه: اگه يادت رفته از خودم بپرس ، تو بپرس تا من بگم ،(ادعوني استجب لكم)
با صداي نفسش آروم ميگيرم ...
ديگه يادم ميره كه سر جلسه امتحانم!!! دلم ميخواد تا ابد بمونم تو همون حال!!!
حالا ديگه انتظارم ترجمه شده!!!

+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 18:39 توسط حاتمی
|
قبلا فکر می کردم اگه به دوستام بگم راز موفقیتم چیه ، میرن همون کارو می کنن و موفق می شن! اون وقت من دیگه بهترین نیستم. اما...